دارم یقین که گریه کنانِ حسین را               با خاک های کرب و بلا  آفریده اند

شعري براي اربابم حسين (ع)

روزی که جسم و جانِ مرا آفریده اند

                 با عشقِ سیدالشهدا  آفریده اند

 

دارم یقین که گریه کنانِ حسین را

             با خاک های کرب و بلا  آفریده اند

 

وقتی قرار شد که عزادارتان شویم

              ما را بدونِ چون و چرا آفریده اند

 

ما را برای سینه زدن خلق کرده اند

               ما را  بـرای بـزمِ عزا  آفریده اند

 

از گریه های دم به دمم حدس می زنم

                با گریه چشمهای مرا آفریده اند

 

هِی (( یاحسین )) گفته و هِی گریه کرده اند

                یعنی مرا  برای  شما  آفریده اند

 

در کـنجِ  یک حـسینیه در شـهرِ آسمان

           مدّاح و روضه خوانِ تو را آفریده اند

 

بـا یک تبرّک از  پـرِ قـنداقه ات حسین

              بـال  و  پَـرِ ملائکـه را آفریده اند

 

از خاکِ خون گرفته ی گودالِ قتلگاه

                بـر دردهای شیـعه دوا آفریده اند

 

ما را به دست های کریمت سپرده اند

                  آری بـرای شاه ،  گدا آفریده اند

                       .............

              گداي آستان سيدالشهدا (ع)

                   علي بشيري نيا

شعر فراق امام زمان (عج) _ سید علی خامنه ای ( امین )

سَلامٌ عَلی آلِ یاسین

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار

به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"

خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده

خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست

خدا کند که مریضی من دوا نشود

سید علی خامنه ای ( امین )

منبع


امام حسن عسکری(ع)-شهادت


امام حسن عسکری(ع)-شهادت


خون می چکد ز دیده ی در خون شناورم

در بُهت چشم های گهربار مادرم

سوز عطش به ریشه ی من تیشه می زند

خشکیده شاخه های بلند صنوبرم

در انتهای مغرب رنگ کبود رفت

خورشید پر فروغ جمال منورم

از هرم زهر و معجزه ی لخته های خون

یاقوت سرخ گشته لبان مطهرم

تا مغز استخوان شرر زهر رخنه کرد

تفتیده کوره ای شده گرمای بسترم

با هر نفس تمام تنم تیر می کشد

چشم انتظار قطع نفس های آخرم

در لحظه های آخر عمرم هوائیم

 افتاده شور کرب و بلا باز در سرم

این آرزوی لحظه ی جان دادن من است

با ذکر یا حسین رود جان ز پیکرم

نیست کس غیر از خدا آگاه از سوز نهانم

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت

نیست کس غیر از خدا آگاه از سوز نهانم

خون دل هایی که خوردم ریخت بیرون از دهانم

زهر نانوشیده قلبم بود مثل لاله پرپر

بس که آمد بر جگر از دوستان زخم زبانم

در وطن نه در میان خانه ی خود هم غریبم

قاتلم گردیده یارب همسر نامهربانم

قلب من شد پاره آن روزی که خود در کوچه دیدم

مادرم نقش زمین گردید پیش دیده گانم

جعده زهرم داد امّا قاتلم باشد مغیره

بر لب از ظلمی که او کرده چهل سال است جانم

خون دل هایی که زهرا و علی خوردند عمری

اشگ گردید و روان شد از دو چشم خون فشانم

هر کجا افتاد چشمم یا به ثانی یا مغیره

رنگ از رویم پرید و سوخت مغز استخوانم

من که ختم الانبیا خوانده است طاووس بهشتم

در میان آشیان چون طایر بی آشیانم

باغبان گلشن وحیم ولی از بس غریبم

هم نشین خارها در بین باغ و بوستانم

سوخت یاقوت لبم از زهر و شد معلوم آخر

از چه پیغمبر ز طفلی بوسه می زد بر دهانم

گر چه آل مصطفی ظلم فراوان دید «میثم»

نیست از من هیچ کس مظلوم تر در خاندانم

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است

وفات پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام مجتبی(ع)-وداع با محرم و صفر

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است

دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

گردون شده سیاه و فضا پر ز دود و آه

تاریک تر ز عرصهٔ تاریک محشر است

گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین

اشک عزا به دیدهٔ زهرای اطهر است

گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر

دیدم که روز، روز عزای پیمبر است

پایان عمر سید و مولای کائنات

آغاز دور غربت زهرا و حیدر است

قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر

اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است

روی حسین مانده به دیوار بی کسی

چشم حسن به اشک دو چشم برادر است

ای دل بیا و گریهٔ زینب نظاره کن

مانند پیروهن جگر خویش پاره کن....

زهرا به خانه و ملک الموت پشت در

از بهر قبض روح شریف پیامبر

از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب

بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر

با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه

در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر

یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش

محو نگاه آخر خود بود بر پدر

اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی

روی حسین بر روی قلب پیامبر

دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار

بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر

زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن

از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه

گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه

مناسبت های آخر ماه صفر

 آخر «ماه صفر»، اول ماتم شده است

دیده ها پر گهر، و سینه پر از غم شده است

آه ای ماه، که داری به رخت گرد ملال!

خون دل خوردن خورشید، مسلّم شده است

آخر ای ماه سفر کرده که «سی روزه» شدی  

رنگ رخسار تو، همرنگ «محرّم» شده است

عرشیان، منتظر واقعه ای جان سوزند

چشم قدسی نفسان، چشمه ی زمزم شده است

شب تودیع پیمبر، شهدا می گفتند:

 آه از این صبح قیامت، که مجسم شده است

تا که بر چیده شد از روی زمین «سایه ی وحی»        

آسمان، ابری و آشفته و درهم شده است

«مجتبی» گلشنی از لاله به لب، کرد وداع

داغ او، داغ دل عالم و آدم شده است

باغ، لبریز شد از زمزمه ی «یاس کبود»

لاله، دل تنگ تر از حجله ماتم شده است

میهمانی، که «خراسان» شد از او باغ بهشت

میزبان غم او «عیسی مریم» شده است

از همان روز، که زد سکّه به نامش در توس

شب، پی کشتن «خورشید» مصمم شده است

تا بسوزد «دل ذریه ی» زهرای بتول

زهر در ساغر انگور فراهم شده است

راستی تا بزند بوسه بر «ایوان طلا»

کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است

پایتخت دل صاحب نظران است این جا

«مشهد» انگشت نمای همه عالم شده است

گر چه بسیار خطا دیده ای از ما، اما

سایه ی مهر تو، کی از سرما کم شده است؟

گر چه من ذرّه ی ناقابلم ای شمس شموس!

باز پیوند من و عشق تو محکم شده است

تا کسی بنده ی سلطان خراسان نشود

غمش از دل نرود، مشکلش آسان نشود

ميخوام بيام مدينه بقيعتو ببينم


(شور- بذاربيام دوباره)

ميخوام بيام مدينه بقيعتو ببينم

غريبونه بيام و روي خاكا بشينم

ميخوام بيام سرم رو رو ديوارش بذارم

به شوق اين زيارت هميشه بيقرارم

ميخوام بيام بقيع و تا جون دارم بمونم

به روي پنجره هاش بشينه مرغ جونم

ميخوام بيام مدينه تو كوچه هاش بگردم

روي زمين بيفتم بگم اسير دردم

ميخوام بيام بپرسم كجائه قبر زهرا

براچي بي نشونه قبر عزيز طاها

كجاست درخونه اي كه دشمنا شكستن

كجا چهل تا نامرد دست علي رو بستن

كجاست همون كوچه اي كه نيلي شد گل ياس

امون ازاين مدينه كه قتله گاه زهراست

 

اجل گم کرده بعد از قتل محسن خانه ما-



اجل گم کرده بعد از قتل محسن خانه ما------------- را بیا ای مرگ یاری کن من افتاده از پا را
نه دستی مانده تا گیسوی زینب را زنم شانه----------- نه پایی تا برای گریه گیرم راه صحرا را
ز تو ای دست، ممنونم که بر یاریِّ دست حق ------------گرفتی از غلاف تیغ قنفذ، اجر زهرا را

 
علی تنها، همه دشمن، تو بشکسته، من افتاده--- خدا را، پس که یاری می‌کند آن یار تنها را
من از بهر علی گریان علی از بهر من گریان ------------به نوبت زینب غمدیده دلداری دهد ما را
ببر ای دست سالم دست مجروح مرا بالا -----------که از صورت بگریم قطره قطره اشک مولا را
اجل را دور سر گردانده‌ام تا بر علی گری------------م وگرنه پشت آن در گفته بودم ترک دنیا را
سیه پوش آمده از دود آتش خانه زهرا -------------چه خوش کردند همدردی عزاداران طاها را
عدو سیلی زد و پهلو شکست و من در آن حالت- گهی دیدم به پهلو گه به صورت دست بابا را
سراپا دردم و لب بستم و خاموشم از گفتن--- مگر گاهی که دور از چشم زینب بینم اسما را
چو وقف ماست نظم و ناله و فریاد جان‌سوزش------- به محضر دست گیرم (میثم) افتاده از پا ر

زمزمه مناجات با امام زمان (عج) (الا ای یوسف گمگشته ی کنعان زهرا)


الا ای یوسف گمگشته ی کنعان زهرا
ز پشت پرده ی غیبت برون شو ، جان زهرا
ببین رخسار زردم پر از اندوه و دردم
ولی اللهِ اعظم بیا دورِت بگردم
بیا و ببین ، تو ای مهجبین ، که بر غفلت اسیرم
بده با وفا ، به راه خدا ، فقیرم من فقیرم

گل فاطمه گل فاطمه اباصالح یا مهدی

******
دمی یاد غریبی ات نبودم ، وای بر من
دگر بر دوری ات عادت نمودم ، وای بر من
الا ای قبله ی جان شدم بیمار عصیان
بده چشمی که باشد ز هجران تو گریان
منم سر به زیر ، به دنیا اسیر ، الا ای هل اتایی
شدم روسیاه ، ز فرط گناه ، بگو پس کی میایی

گل فاطمه گل فاطمه اباصالح یا مهدی

******
فدای ناله هایت هر سحر گاه و شبانگاه
به یاد کوچه و کرببلا داری به لب آه
گهی یاد شهیده که قدّش شد خمیده
و گاهی هم به یاد امام سر بریده
غم کوچه و ، غم کربلا ، دلت را کرده محزون
بود در بکا ، به سوز ونوا ، روان از دیده ات خون

گل فاطمه گل فاطمه اباصالح یا مهدی

امیر عباسی

دریافت سبک

طالبِ خونِ خدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ


امام زمان(عج)-مناجات

طالبِ خونِ خدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

یابنَ مِصباح الهُدی، مَتى تَرانا وَ نَراكَ 

چه شود با تو كنم گریه سرِ قبرِ حسین

در مزار شهدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

همه دم ناله ی من أَیْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِیاست

می زنم تو را صدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

می زند تو را صدا از سرِ نیزه ها هنوز

سرِ از بدن جدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

چه شود ببینمت كنارِ بین الحرمین

سر و جان كنم فدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

چه شود از گُلِ رویت بدهی یك صدقه

سرِ راهی به گدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

مرا به جشن بزرگ ظهور دعوت كن


امام زمان(عج)-مناجات

 مرا از این همه اندوه تیره راحت كن

كجاست سمت سپیده مرا هدایت كن

نگاه كن چه شب و روز مهملی دارم

سكوت پشت دلم را شكست صحبت كن

هزار جمعه بی روح بی تو جان كندم

بس است بی تو نشستن، پدید طلعت كن

تو از سلاله نوری، تو نبض بارانی

نگاه ملتمس خاك را اجابت كن

مرا به ذوق بكوچان به سمت حضور

مرا به جشن بزرگ ظهور دعوت كن

به نعش خونی آلاله ها قسم ستاره بپاش

قناریان نفس مرده را حمایت كن

هرگز کسی نگفت که رنجورم از رضا


امام رضا(ع)

آقای ما که نیست بدهکار هیچ کس

مدیون نمی شود به دل زار هیچ کس

هرگز کسی نگفت که رنجورم از رضا

جز او نبود جود، سزاوار هیچ کس

ای آشنا به غیر تو از روز اولم

چشمم نبود تشنۀ دیدار هیچ کس

مانند تو میان رئوفان نمی شود

دلدادۀ صدای گنه کار هیچ کس

تو آبروی روی سیه را نمی بری

این گونه کس نبوده خریدار هیچ کس

قلب رئوف تو همه را مهربان کند

ورنه کسی نبود هوادار هیچ کس

آن که سرشت آب و گل فاطمی ما

ما را نساخت غیر تو غم خوار هیچ کس

خوشبخت آن دلی که گرفتار زلف تست

این دل نمی رود پی رخسار هیچ کس

ما را برای عاشقی ات آفریده اند

این گونه نیست نیّت معمار هیچ کس

ما را شبیه آهوی صحرا رها مکن

جز تو نمی شویم گرفتار هیچ کس

ما که دخیل پنجره فولاد بسته ایم

دیگر نمی رویم به دربار هیچ کس

شاه غریب و این همه سائل کنار خود

جز ما نداشت سید و سالار  هیچ کس

ایوان طلای تو به نجف می برد مرا

این گونه نیست جذبۀ تالار هیچ کس

جز از برای منتظران و حسینیان

روی تو نیست یوسف بازار هیچ کس

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین

شاید غلام خانه زهرا کنی مرا


غریب شهر خراسان عزیز زهرایم


امام رضا(ع)

غریب شهر خراسان عزیز زهرایم

رئوف همچو خدای رحیم و یکتایم

به دستگیری سائل همیشه مشهورم

منم که ضامن آهو میان صحرایم

به هر کجا که صدا می کند مرا مسکین

به غربت دل خونم قسم که می آیم

رضای فاطمه را از من غریب بجو

که من کلید رضای علی و زهرایم

به نام من به در آور لباس احرامت

که من خود عاشق این جامه مصفایم

اگر شرایط احرام تو شکسته شده

مدار غصه به حکم تو خورده امضایم

قبولی زحمات محرم و صفر است

هر آن که ناله زند در عزای عظمایم

منم غریب که جز من کسی غریب نشد

به جز جواد کسی بر دلم حبیب نشد

طعنه های مغیره را یک عمر


امام حسن مجتبی(ع)-شهادت

حرف هایی نگفتنی دارد

لحظه لحظه غروب چشمانت

روای زخم های کهنه ی توست

اشک های بدون پایانت

 

شدت غم چه بی‌کران کرده

آسمان دل وسیعت را

غیر زینب کسی نمی فهمد

راز شب گریه ی بقیعت را

 

بین این مردمان بی غیرت

سهم آئینه ی دلت آه است

دم به دم روی منبر خورشید

صبّ مولا چقدر جانکاه است

 

سالیانی است آتش حسرت

در نگاهی کبود شعله ور است

زخم هایت هنوز هم تازه‌ست

دل تنگت هنوز پشت در است

 

دلت آخر چگونه تاب آورد

طعنه های مغیره را یک عمر

چه به روز دل تو آوردند

در و دیوار و کوچه ها یک عمر

شعری در مورد شفاعت امام حسین(ع) در شب اول قبر میر حسینی

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام **** خـــواب دیدم خسته و افسرده ام

 روی من خـــــــــــروارها خاک بود **** وای قبر من چه وحشتناک بود

 تا میان گـــــور رفتــــــم دل گرفت **** قبرکــــن قبر مرا از گـــــل گرفت

 بالش زیر ســــرم از سنگ بــــود **** غرق وحشت سوت وکورو تنگ بود

 ناله می کردم ولیکن بـــی جواب **** تشنه بودم تشنه یــــــــــــــــــــک جرعه آب

 خستـــــه بودم هیچکس یارم نشد **** زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش،حرفـــــی راند ورفت**** سوره حمدی برایم خواند و رفت

 نه شفیـــقی نه رفـــیقی نه کـسی **** ترس بــود ووحشت و دلواپسـی

 آمدنـــــــداز راه نــــــزدم دو ملـــک **** تیره شد در پیش چشمانم فلـک

 یک ملک گفتابگو نام توچیست؟**** آن یکی فریاد زدربّ توکیست؟

 ای گنهکار سیـــــــه دل بستــه پر**** نام اربابان خـود یــک یــک ببـر

 درمیان عمـــــر خود کن جستجو**** کارهای نیک و زشتت را بــــــگو

 گفتنم عمر خودت کردی تبـــــاه **** نامه اعمال تو گشته سیــــــــــــاه

 ما که مأموران حــــــــق داوریم **** اینک تورا سوی جهنــــم می بریم

 دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود**** دست و پایم بسته در زنجیر بود

 ناامید از هرکــــــجا و دلفــــــــکار**** می کشیدندم به خفــت سوی نار

 ناگــــــــهان الطاف حق آغاز شد**** از جنان درهای رحمت باز شــد

 مردی آمـــد از تبـــــــار آسمـــــان**** نور پیشانیش فـــــوق کهکشان

 چشمهایش زندگانـــی می سرود**** درد را از قلــــب آدم مــــــــی زدود

 کیسوانش شط پرجوش وخروش**** دررکابش قدسیان حلقه به گوش

 صورتش خورشید بودوغرق نور**** جام چشمانش پراز شرب طهور

 لب که نه، سرچشمه آب حیات**** بین دستش کـــائنات ممـــــــکنات

 خاک پایش حسرت عرش برین**** طره ای از کیسویش حبل المتین

 برسرش دستار سبزی بسته بود**** به دلم مهرش عجب بنشسته بود

 درقـــــدوم آن نگار،مه جبـــــــین**** از جلال حضرت عشـــــــــق آفرین

 دوملــــــک سر به زیــر انداختن**** بال خود را فرش راهش سـاختـــندد

 غرق حیرت داشتند این زمزمه**** آمده اینجــــــا حســـــــــــین فاطمــــــه

 صاحـــــــــب روز قیـــــامت آمده**** گویی بــــــــــهر شــــــــفاعت آمــــــــده

 سوی من آمد مرا شرمنده کرد**** مهربــــــــانانه به رویـــــــــم خنده کرد

 گفت آزادش کنید این بنـــــده را**** خانه آبــــــادش کنــــــید این بنـــده را

 اینکه اینجا اینچنین تنها شده**** کام او با تربــــــت مـــــــــن واشـــــــده

 مادرش اورابه عشقم زاده است**** گریه کرده بعد شیرش داده اســــــت

 بارهابرمن محبّت کرده است**** سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شوراست وشین**** ذکرلالائیش بــــــــــــوده یاحســــــــــــــین

 دیگران غرق خوشــــی هلهله**** دیـــــدم اورا غـــــرق شـــــــــور هروله

 سینه چاک آل زهرا بوده است**** چای ریز مجلس ما بــــــوده اســـــت

 خویش رادرسوزعشقم آب کرد**** عکس من را بردل خود قـــــــاب کرد

 اسم من راز ونیازش بوده است**** خاک من مهر نمــازش بوده است

 پرچم من رابه دوشش می کشید**** پابـــــــــرهنه در عزایــــم مــــی دوید

 اقتدا به خواهــرم زینــــــب نمـــــود**** گاه می شد صورتش بهرم کــبود

 بارها لـــــــعن امیّه کرده اســـــــــت**** خویش را نــذر رقیه کرده اســــــت

 تاکه دنیـــــا بـوده ازمـــــــن دم زده**** اوغذای روضـــــه ام را هـــــــم زده

 اینکه در پیش شمــــــا گردیده بد****جسم وجانش بوی روضه می دهــــــــد

 حرمت من را به دنیا پاس داشت**** ارتباطی تنگ با عبــــّاس داشـــت

 نذرعبــــــّاسم به تــن کرده کفـــــــن**** روز تاســــــوعا شده ســـقّای من

 گریــــــه کــــرده چون برای اکبــــــرم**** باخود اورا نــــزد زهــــرا می بــــرم

 درمرامــــم نیست او تنــــــها شـــــود**** باعث خوشحــــــالی اعدا شــــــود

 درقیامت عطر و بویش می دهــم**** پیش مردم آبـــــــــرویش می دهم

 باز بالاتر بــــــــه روز سرنـــــوشت****می شودهمسایه من در بهشــت

 آری،آری هرکه پابست من است

 نامه اعمـــال او دست من است

مرا ببخش عزيزم که زنده برگشتم

اگر چه پاي فراق تو پيرتر گشتم
مرا ببخش عزيزم که زنده برگشتم
شبيه شعله شمعي اسير سوسويم
رسيده ام سر خاکت ولي به زانويم
بيا که هر دو بگرييم جاي يکديگر
براي روضه مان در عزاي يکديگر
من از گلوي تو نالم... تو هم ز چشم ترم
من از جبين تو گريم... تو هم به زخم سرم
من از اصابت آن سنگ هاي بي احساس
و از نگاه يتيمت به نيزه عباس
بر آن صداي ضعيفت بر اين نفس زدنم
براي چاک لبانت به جاي جاي تنم
من از شکستن آن ابروي جدا از هم
تو از جسارت آن دست هاي نامحرم
به زخم کاري نيزه که بازي ات ميداد
به نقش هاي کبودي که بر تنم افتاد
همين بس است بگويم که زخم تسکين است
و گوش هاي من از ضرب دست سنگين است
چهل شب است که با کودکان نخوابيدم
چهل شب است که از خيزران نخوابيدم
چهل شب است نه انگار چهار صد سال است...
...هنوز پيکر تو در ميان گودال است
هنوز گرد تنت ازدحام مي بينم
به سمت خيمه نگاه حرام مي بينم
هر آن چه بود کشيده ز پيکرت بردند
مرا ببخش که دير آمدم سرت بردند
مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد
کنار مادرم انگشتر تو غارت شد

دوست دارم که شبی درحرمت گریه کنم


کرده ام نذرکه عمری زغمت گریه کنم
آه ازدل کشم وازالمت گریه کنم
گردل سوخته ای لطف به من کرده خدا
بهر آنست که سوزم زغمت گریه کنم
گاه درماتم توبرسروبرسینه زنم
گاه بنشینم وزیرعلمت گریه کنم
منم ان سائل درمانده که بادست تهی
دردل شب به امید کرمت گریه کنم
به غبارحرم کرببلایت سوگند
دوست دارم که شبی درحرمت گریه کنم
کاش آئی دم مردن به سربالینم
تانهم صورت خودبر قدمت گریه کنم
همه شب گفت وفائی سرسجاده اشک
کی شوددرحرم محترمت گریه کنم

عمریست زیر بیرقتان گریه میکنم


عمریست زیر بیرقتان گریه میکنم

از دور یاد مرقدتان گریه میکنم

 

شکر خدا که جزءِ محبانِ زینبم

در سایه ی محبتتان گریه میکنم

 

هر جا که ذکر نام حسین است و خواهرش

من پا به پای مادرتان گریه میکنم

 

مادر ز دست دادی و سنی نداشتی

بر خانه دار بودنتان گریه میکنم

 

هر وقت اوج روضه به گودال میرسد

از حالتِ دیدنتان گریه میکنم

 

زینب کجا و مجلس نا محرمان کجا

بر حرمت شکسته تان گریه میکنم

 

با طعنه ها و زخم زبان ها چه کرده اید

بر لحظه لحظه ی اسارتتان گریه میکنم

 

باور نمیکنم که معجرتان را ربوده اند

از عمق دل به معجرتان گریه میکنم

 

عمرم به عمر نوح اگر متصل شود

در روضه ی برادرتان گریه میکنم

(سعيد خرازي)

سوگنــــد به جـــان مــادرت ای آقــــا       

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(علیه السلام)

یک وقت زخانه ات جوابـــــم نکنـــی               با لفظ برو خانه خـــــرابم نکــنی

می ترسم از آن لحظه که روز عرصات              در زمره نوکـــران حـــسابم نکنی

پیش نظر سینه زنانت محـــــــــشـر               بیچاره رو ســـیه خطـابــــم نکــنی

نزدیکی درب دوزخ  آقــــای بهـــشت              با بستن پلک خود عذابــم نکـــنی

سوگنــــد به جـــان مــادرت ای آقــــا               شرمنـــده روی بــوتـرابــــم نکـــنی

فردای قیامت ســــر حــــوض کوثـــــر               با هـــرم نگاه خویش آبــــم نکــــنی

ای ساقی تشنه لب دلت مـــی آید               مهمان پیاله ای شــرابـــم نکـــنی ؟

وحید قاسمی

 

اربعین



هجران بهانه ای ست برای وصال ها

بهتر شده ست از بركات تو حال ها

از یاد رفته است جراحات بال ها

با عمه راحت است تمام خیال ها


عمه نگو كه فاطمه ی كربلا بگو

عمه نگو حسین بگو مرتضی بگو


بابا سلام عمه رسیده بلند شو

از احترامِ قدِّ خمیده بلند شو

با گردن بریده بریده بلند شو


عمه اگر شكسته شده قد كمان شده

چون میهمان مجلس نامحرمان شده


دائم پیِ گذشتنِ از جان خویش بود

مأمور حفظ جان امامان خویش بود

زینب ولیك حیدر میدان خویش بود

گرم طواف قاری قرآن خویش بود


صد كربلا پس از تو بلا دیده ایم ما

صد فاجعه به شام بلا دیده ایم ما


با آه خویش كرب و بلا را مهار كرد

خیلی برای پرچم اسلام كار كرد

ما را خودش به ناقه ی عریان سوار كرد

باید به عمه هر دو جهان افتخار كرد


عمه چه عمه ای! همه مدیون عمه ایم

ما زنده ایم اگر همه ممنون عمه ایم


سخت است فقط بال زدن پر نداشتن

خواهر شدن به شرط برادر نداشتن

حیدر شدن به قیمت لشگر نداشتن

كوچه به كوچه رفتن و معجر نداشتن


كوفه برای او تب و تابی درست كرد

با آستین پاره حجابی درست كرد


یادم نمی رود كه به هنگام رفتنت

كردی نوازشم پدرانه به دامنت

آتش گرفت صورتم از بوسه دادنت

هِی بوسه می زدم به لب و دور گردنت


رفتی و بعد خسته و بی حال دیدمت

رفتی و بعد از آن تهِ گودال دیدمت


بر سینه ات نشست و شكست استخوان تو

با قتلِ صبر كشته شدی و به جان تو-

سوگند به این كه خواهر قامت كمان تو


زد ناله با نوای حزین ای برادرم

صورت به خاك دادی و ای خاك بر سرم!


وقتی كه نیزه در گلویت كرد وای وای!

با پای خویش پشت و رویت كرد وای وای!

با خاك گرم رو به رویت كرد وای وای!

از پشت پنجه بین مویت كرد وای وای!


آن لحظه ای كه دور و برِ تو سپاه بود

چشمت درست رو به روی خیمه گاه بود


خیلی دلت شكست علی اكبرت كه رفت

خیلی دلم شكست علی اصغرت كه رفت

نزدیك بود عمه بمیرد سرت كه رفت

انگشت تو بریده شد انگشترت كه رفت


با سنگ و نیزه بین تو و خیمه سد شدند

ده اسبِ تازه نعل به نعل از تو رد شدند


ای وای از اسیر شدن كو به كو شدن

از خجلت و غریب شدن سرخ رو شدن

با مردم محله چنین رو به رو شدن

این است آخر عاقبت بی عمو شدن


دلواپسیِ دختر زهرا ز حد گذشت

خیلی به عمه ام سر بازار بد گذشت


پس داده اند پیرهن پاره پاره را

رخت مرا لباس تو را گاهواره را

آورده است عمه سر شیرخواره را

گوشش نكرده است كسی گوشواره را


ما از غم فراق گرفتارتر شدیم

وقتی رقیه رفت عزادارتر شدیم


      علی اكبر لطیفیان

ساربان از اشتران بگشای بار

لحظه ای ما را به حال خود گذار

اینکه بینی سرزمین کربلاست

خاک او آغشته با خون خداست

در حریم قدسی صحرای دوست

بشنو این گلبانگ، این آوای اوست

نی نوا، در نینوای راستین

مویه ها دارد ز نای اربعین

ناله آتش بال در پرواز بین

هم طراز آه گردون تا زمین

اشک می ریزد ز چشم کائنات

در عزای تشنه کامان فرات

آن بلا جویان که تا بزم حضور

راه پیمودند با سامان نور

رایت توحید از اینان پایدار

ماند و می ماند به دور روزگار

گر فرات این جا چو دریا خون گریست

نی عجب، خورشید بر هامون گریست

مشفق کاشان