الا مــاه رجــب تابنــده مـاه دیگرت آمد

امام هادی النقی(ع)-مدح و ولادت

الا مــاه رجــب تابنــده مـاه دیگرت آمد

چـراغ دلفــروز تــا ابــد روشنگـرت آمد

در آغوش سحر خورشید گردون‌پرورت آمد

مه و مهر و فلک را کن نثارش، اخترت آمد

فروغ حسن غیب است اینکه امشب در فضا داری

تو در دامن علـی بـن جـواد بن رضا داری

زهی این گل که آغوش خداوند است گلزارش

سـلام الله دائــم بـر قـد و بـالا و رخسارش

کلاف جان به کف، صد یوسف مصری به بازارش

جواد ابن رضا چشم و دلت روشن به دیدارش

به مـرآت جمــال بـی‌مثالش ده ولی را بین

در این آیینه امشب هم‌ محمّد هم علی را بین

جمـالش از جمال کبریـا دارد حکایت‌ها

کمـالش از کمــال انبیــا دارد روایت‌ها

عیان در مصحف روی منیرش کل آیت‌ها

هدایت گشته در خط تولایش هدایت‌ها

حکایت از حـسن دارد جمال نازنین او

همانا نور مهدی می‌درخشد از جبین او

تعالی‌الله تعالی‌الله از این حسن خدادادی

که‌ بر هردل‌ دهد با یاد رویش یک ‌جهان شادی

حقیقت یافته در خط نورش خط آزادی

میان چارده هادی شده مشهور بر هادی

جهان غرق تجلایش زمان مهد تولایش

علی نام دل‌آرایش، محمّد محو سیمایش

امام هادی النقی(ع)-شهادت

امام هادی النقی(ع)-شهادت

خون می چکد زدیدۀ در خون شناورم

در بهت چشم های گهربار مادرم

 سوز عطـش به ریشۀ من تیشه می زنــد

خشکیده شاخه های بلند صنوبرم

در انتـهای مـغرب رنگ کبود رفت

خـورشیــد پـر فـــروغ جمـال مـنورم

از هرم زهر و معجزۀ لخته های خون

یــاقــوت سرخ گـشته لبــان مــطهـــرم

تا مغز استخوان شرر زهر رخنه کرد

تفتیده کوره ای شده گــرمای بســترم

بــا هــر نفس تمــام تنم تیـر می کــشد 

چــشم انتــظار قطــع نفــس های آخــرم

در لحظه های  آخـر عمــرم هــوایـیم

افتـــاده شــور کرببــلا بــاز در ســرم

این آرزوی لحظۀ جان دادن من است

با ذکـر «یا حسین» رود جــان ز پیــکرم

ابن الرضای دوم ما أیها النقی

امام هادی النقی(ع)-مدح و شهادت


بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی

ابن الرضای دوم ما أیها النقی

با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست

هادی آل فاطمه یا أیها النقی

دارم "ولی" شناسی خود را ز نور تو

مولای من ولیِ خدا أیها النقی

با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن

پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی

با صد امید همچو گدایان سامرا

پر می کشیم سوی شما أیها النقی

بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی

مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی

من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای

یک حاجتم نگشته روا أیها النقی

گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت

جانم شود فدای تو یا أیها النقی

باید برای غربت تو بی امان گریست

با ناله های حضرت صاحب زمان گریست

شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود

دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود

آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا

توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود

بارانی ست از غم تو چشم سامرا

با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود

وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد

دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود

زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد

دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود

شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت

هر چند دل، شکسته از آن بزم باده بود

آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان

از آن سه ساله که پدر از دست داده بود

جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب

وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود