ویژه مداحان/ شعر و سبک های مناسب ولادت حضرت رسول(ص) و امام صادق(ع) +اجرای صوتی
خون می چکد ز دیده ی در خون شناورم
در بُهت چشم های گهربار مادرم
سوز عطش به ریشه ی من تیشه می زند
خشکیده شاخه های بلند صنوبرم
در انتهای مغرب رنگ کبود رفت
خورشید پر فروغ جمال منورم
از هرم زهر و معجزه ی لخته های خون
یاقوت سرخ گشته لبان مطهرم
تا مغز استخوان شرر زهر رخنه کرد
تفتیده کوره ای شده گرمای بسترم
با هر نفس تمام تنم تیر می کشد
چشم انتظار قطع نفس های آخرم
در لحظه های آخر عمرم هوائیم
افتاده شور کرب و بلا باز در سرم
این آرزوی لحظه ی جان دادن من است
با ذکر یا حسین رود جان ز پیکرم
امام حسن عسکری(ع)-شهادت
بی قرارم بی قرارم بی قرار
ناله دارم ناله دارم ناله دار
ابر غربت ریزد از چشم ترم
شیعیان! من مجتبای دیگرم
از حسن هستم نشان دیگری
عسگری ام عسگری ام عسگری
بسكه این دنیای من دلگیر شد
یك حسن دیگر ز غربت پیر شد
نیست بی آزار این قالو بلا
نیست بی غمخوار این نور ولا
مادرم تا یار و غمخوار من است
گوشۀ تبعید دربار من است
من ابا المهدی گل پیغمبرم
زادۀ هادی سلیل حیدرم
همچو یعقوبم ز یوسف بی خبر
یوسفم از كودكی شد دربدر
دیده ام در عمر خود غربت بسی
از ولادت تا شهادت بی كسی
من امامم لیك از امّت نهان
روز خوش هرگز ندیدم در جهان
گرچه هستم هر زمان و هر مكان
زادگاه و قتلگاهم پادگان
مِهر تابانم میان ابرها
شمع سوزانم به درد و صبرها
می نویسم روی دیوار شكیب
لحظه ها را آیۀ اَمّن یجیب
دانم آخر در میان سوز و آه
می شود تبعیدگاهم قتلگاه
می گدازد سینۀ سوزان من
وای از تبعیدگاهِ جانِ من
كی من از این دشمنان دارم گِلِه
در دلم از دوستان دارم گِلِه
هرچه بیگانه جفایم كرد هیچ
آشنا هم گر رهایم كرد هیچ
دوستان ! افسوس از رفتارتان
باز با این حال بودم یارتان
نکاتی از سخنان استاد سازگار : را بخوانید
-گناه مثل یک نقاشی زیباست که درونش چیز درستی وجود ندارد. اصولا انسان بیرون کیسه را می بیند و از درونش بی اطلاع است. گناه کردن ممکن است یک لذتی داشته باشد اما درون این لذت چیز نامطلوبی است که بعدا بوی نا مطبوعش انسان را می گیرد.

طارق نیوز: حبیبالله چایچیان (حسان) درباره ماجرای سرودن شعر «آمدم ای شاه پناهم بده» میگوید: بازوی مادر را گرفته بودم و همینطور به سمت ضریح حرکت میکردیم؛ در همین حال دیدم که حال شعر برایم فراهم شد، دیدم زبان حال مادرم است نه زبان حال من...
بیا كه قبلۀ دل، كعبۀ رضا اینجاست
بیا كه مشرق انوار كبریا اینجاست
بیا به طور تجلی بیا به بزم حضور
بیا كه معنی والشمس و والضحی اینجاست
دری كه هر كه بساید به آستانش سر
ز رنج و محنت و غم میشود رها اینجاست
اگر كه ملتجی و مضطر و پریشانی
بیا كه مقصد ارباب التجا اینجاست
بیا به عرض نیاز و ادب كه ز امر خدا
كسی كه تابع حكمش بود قضا اینجاست
بههوش باش در این آستان عرشنشان
كه ركن دیـن خدا، فخر ماسوا اینجاست
بیا كه درگه شمس الشموس، رأس رئوس
كه خلق راسـت به خلاّق رهنـما اینجاست
مزار رهبر هشتم امان خلق جهان
قویم عروه دیـن مشهد لقا اینجاست
بـه پای عجز و بـه حال خلوص درآی
به ایـن حرم كـه سرِچشمـۀ بقـا اینجـاست
بیا به روضۀ رضوان و وادی ایمن
بیا كه حجْـر و حجَـر، زمزم و صفا اینجاست
دهید مژده به بیمار و دردمند غمین
كه آنكه هست به درد و مرض شفا اینجاست
جمال صبح ازل، نـور دیـدۀ حیدر
سلیل خیر رسل ختـم انبیـا اینجاست
امام ثامن ضامن علـیّ بن مـوسی
بـزرگ حجت حق، آیت خدا اینجاست
بیـا بیـا و طلـب كن هـر آنچـه میخواهی
كه منبع كرم و معـدن سخـا اینجـاست
بیا چـو «لطفی صافی» بگو به بانگ رسا
بیا كه روضۀ سلطـان دین رضا اینجاست
به گوش «لطفی صافی» سروش غیب، سرود
بیا كـه روضۀ سلطـان دیـن، رضـا اینجاست
ای کاش برای ما دعا بنویسند
یک تذکره ی کرببلا بنویسند
ما حج که نرفته ایم اما کافی است
یک مرتبه حج فقرا بنویسند
آقا به ملازمان بگو نامم را
یک گوشه ی ایوان طلا بنویسند
ما شیعه که نه ...ولی شما راضی شو
ما را ز محبان شما بنویسند
راضی نشوی که خادمان نامم را
از دفتر نوکران جدا بنویسند
گفتم که پس از مردن من جای دعا
روی کفنم رضا ...رضا ...بنویسند
امام حسن مجتبی(ع)-شهادت
نیست کس غیر از خدا آگاه از سوز نهانم
خون دل هایی که خوردم ریخت بیرون از دهانم
زهر نانوشیده قلبم بود مثل لاله پرپر
بس که آمد بر جگر از دوستان زخم زبانم
در وطن نه در میان خانه ی خود هم غریبم
قاتلم گردیده یارب همسر نامهربانم
قلب من شد پاره آن روزی که خود در کوچه دیدم
مادرم نقش زمین گردید پیش دیده گانم
جعده زهرم داد امّا قاتلم باشد مغیره
بر لب از ظلمی که او کرده چهل سال است جانم
خون دل هایی که زهرا و علی خوردند عمری
اشگ گردید و روان شد از دو چشم خون فشانم
هر کجا افتاد چشمم یا به ثانی یا مغیره
رنگ از رویم پرید و سوخت مغز استخوانم
من که ختم الانبیا خوانده است طاووس بهشتم
در میان آشیان چون طایر بی آشیانم
باغبان گلشن وحیم ولی از بس غریبم
هم نشین خارها در بین باغ و بوستانم
سوخت یاقوت لبم از زهر و شد معلوم آخر
از چه پیغمبر ز طفلی بوسه می زد بر دهانم
گر چه آل مصطفی ظلم فراوان دید «میثم»
نیست از من هیچ کس مظلوم تر در خاندانم
وفات پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام مجتبی(ع)-وداع با محرم و صفر
گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است
دیدم شروع محشر کبرای دیگر است
گردون شده سیاه و فضا پر ز دود و آه
تاریک تر ز عرصهٔ تاریک محشر است
گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیدهٔ زهرای اطهر است
گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است
پایان عمر سید و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرا و حیدر است
قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است
روی حسین مانده به دیوار بی کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است
ای دل بیا و گریهٔ زینب نظاره کن
مانند پیروهن جگر خویش پاره کن....
زهرا به خانه و ملک الموت پشت در
از بهر قبض روح شریف پیامبر
از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب
بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر
با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه
در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر
یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش
محو نگاه آخر خود بود بر پدر
اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی
روی حسین بر روی قلب پیامبر
دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار
بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر
زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن
از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر
هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه
گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه
آخر «ماه صفر»، اول ماتم شده است
دیده ها پر گهر، و سینه پر از غم شده است
آه ای ماه، که داری به رخت گرد ملال!
خون دل خوردن خورشید، مسلّم شده است
آخر ای ماه سفر کرده که «سی روزه» شدی
رنگ رخسار تو، همرنگ «محرّم» شده است
عرشیان، منتظر واقعه ای جان سوزند
چشم قدسی نفسان، چشمه ی زمزم شده است
شب تودیع پیمبر، شهدا می گفتند:
آه از این صبح قیامت، که مجسم شده است
تا که بر چیده شد از روی زمین «سایه ی وحی»
آسمان، ابری و آشفته و درهم شده است
«مجتبی» گلشنی از لاله به لب، کرد وداع
داغ او، داغ دل عالم و آدم شده است
باغ، لبریز شد از زمزمه ی «یاس کبود»
لاله، دل تنگ تر از حجله ماتم شده است
میهمانی، که «خراسان» شد از او باغ بهشت
میزبان غم او «عیسی مریم» شده است
از همان روز، که زد سکّه به نامش در توس
شب، پی کشتن «خورشید» مصمم شده است
تا بسوزد «دل ذریه ی» زهرای بتول
زهر در ساغر انگور فراهم شده است
راستی تا بزند بوسه بر «ایوان طلا»
کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است
پایتخت دل صاحب نظران است این جا
«مشهد» انگشت نمای همه عالم شده است
گر چه بسیار خطا دیده ای از ما، اما
سایه ی مهر تو، کی از سرما کم شده است؟
گر چه من ذرّه ی ناقابلم ای شمس شموس!
باز پیوند من و عشق تو محکم شده است
تا کسی بنده ی سلطان خراسان نشود
غمش از دل نرود، مشکلش آسان نشود